وَجد، غَلَیانِ رها شدن. شورِ سَرگشتگی. فَوَرانِ ناگهانیِ نیروهای نهفتۀ دَرون.
پندارِ باززائی. باری، یک بارِ دیگر به خود آمدن. باوری، یا دَستِ کم میل
به باوَرِ بازیافتنِ دوبارۀ خود. غَلَیان. بروزِ گم شده های شوق انگیزِ آدمی،
بی آنکه خود از پیش خواسته باشد یا آنکه خود از پیش دانسته باشد. غافلگیر
خود شُدَن، به جوش آمدن، بی توان یا مَیلِ آرام داشتنِ خود. بَرکشیدگی،
برکشیده شدن، فَراز رفتن، فَرا رفتن، جَستَن و جَهِشِ ناهنگام، و صد البته بی دوام.
وَجدِ آدمی. حال. تَجَلّیِ هولناکِ شوق. چَندان و چُنان که در گُنجایِ خود نمی گُنجد.
پوست و پوسته می تَرَکاند اِنگارِ، آدم. شوق و هستی، هستیِ شوق به تمامی در او
زبانه می کشد. باز و منبسط می شود و از خود، می رود که فَرا رَوَد.
دیگرشدن. خود را دیگر می یابد. خود را دیگرگون می شناسد. می نماید که
ناگهان جلوۀ دیگری، جلوۀ تازه ای در خود یافته است؛ کشف کرده است.
حس و حالی که پیش از این، پنداری در او وجود نداشته است. اما نمی توانسته
که وجود نداشته باشد. وجود داشته است، وجودی گُنگ داشته است و بی وقوف
خود در باطن سَیر می داشته تا به اکنون، تا به ناگهان رسیده است و به تجلّی
واشکفته است، غافلگیرانه. وَجد و شوق وغَلَیان، به ناگاه و در لحظه، خود را
غافلگیر کرده است و چُنان غریب و دیگر، که خودِ تو را به شِگِفتی وا می دارد
و به ناباوری میخکوبت می کند.
"این منم، آیا؟! من ، من؟!"
نقل از "کلیدر-محمود دولت آبادی"
برچسب:
نویسنده: ماهان محمدی