سینه مالامال دَرد است ای دریغا 1ی
دل ز تنهائی به جان آمد خدا را هَمدَمی
چشم آسایش که دارد از سِپهرِ تیز رو
ساقیا جامی به من دِه تا بیاسایم دَمی
در طریق عشقبازی، امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با دَردِ تو خواهد مَرهَمی
اهلِ کام و ناز را دَر کوی رندی راه نیست
رَهروی باید جهان سوزی ،نه خامی،بی غَمی
آدمی، در عالم خاکی نمی آید بِدَست
عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی
گریۀ حافظ چه سنجَد پیش استغنای عشق
کاندرین دریا نِمایَد هفت دریا شبنمی
برچسب:
نویسنده: ماهان محمدی